راست می گویند :
غریبــــه ها که هـیچ ؛ دوســتان هم گـاهی، به اندازه ی دو سه خط بیشتر،حوصـله ات را ندارند...
آنها هم می گویند کوتاه بنویس حوصله خواندن نداریم ...
هیچ کس دیگر تحمل چند خط ناقابل را ندارد
افکارت ، نوشته هایت ، باورهایت ، ... هیچ چیز، همه سقوط ارزش داشته اند بگذریم وقتی خود دوست در کمترین ها غرق شود دیگر چه اهمیت دارد؟
فریاد نخواهم زد
فاصله را کم خواهم کرد
و نزدیکتر خواهم آمد
تا صدایم را بشنوی
گوشهایت را بگشا
بگذار یکبار هم صدای من طنین انداز شود
بگذار ملودی سخنانم برگوشهایت نفوذ کند
شاید بیاندیشی ...
گاهی افکارم را جمع و جور می کنم تا برای عزیزانم بازگو کنم تا بگویم از آنچه باید بگویم ، بگویم از آنچه باید بشنوند و بدانند ...
پازل کلمات را جور می کنم ،
تکه تکه اش را می چینم
اما
درست همان زمان که ثانیه ها حکم جار زدنش را شمارش معکوس می کنند زبانم یارای تکلم حقیقت نیست زیرا که هنوز باور ندارم با این تصاویر خشک و براق اما بی روح که همه اش ظواهری مشابه دارند چه می توانم ترسیم کنم تا شاهکار شود ؟
شاهکاری برای درک حقیقت ...
کاش بینای حقیقت بودیم تا دیگر نیازی به این خط و نقطه های سرتاسر موهوم نباشد .
کاش می توانستم چشمان همیشه بسته یشان را روی کاغذی که بینای دیدگانشان باشد بکشم و برایشان نمایش دهم اما هنوز سیگنال های دریافتی و واضح مبدلشان را نفهمیدم ...
کاش می دیدیم که این منبع های نور دروغین تنها عملکرد فلوروسنت را شبیه سازی می کنند و بدون خورشید حق ، یک مشت سایه یشتر نیستند که تنها دلیل حضورشان نشان دادن راهی به سوی سیاه چاله هایی است که آهسته آهسته به سوی عمق مرگ متمایل می شوند .
دو راهیه راست و دروغ در سلول به سلول وجودمان حضورش را با تزریق سرگردانی اثبات می کند کاش عینک صادق فیت چشمانمان را پیدا کنیم تا ارثیه ی فرزندانمان شود .
کاش می فهمیدیم سر جهیزیه ی دنیا زخم هایی است از جنس خوره که روح را آهسته به انزوا می کشد و آنچنان می تراشد که روزنه هایی از جنس بی باوری در آن مشهود می شود .
و درنتیجه ی همین تراشیده شدن های ناشیانه که در هر کس با درجه ی سرعت خود پیشروی می کنند دردهایی است که جای اظهار را پنهان می کند زیرا که عموما عادت داریم که برچسب بی هویتی و باور نکردنی را بر پیشانی اش زده و جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشماریم ...
زخم های مشترکی و غیرقابل انکاری که اگر برزبانت جاری کنی و به کسی بازگو کنی ، دیگران (مشترکان این زخم ها) بر سبیل عقاید جاری و نیمه باورهای خودشان سعی می کنند گفته ات را با لبخندی شکاک جواب گویند و تمسخرآمیز تلقی کنند .
نقطه ی جالب این است که این مردمی که شبیه ما هستند و ظاهرا احتیاجات ما را دارند درصدد فریفتنمان هستند و خود را جدای ملزومات ما می دانند تنها به دلیل آنکه ذهنشان را همسطح حقایق غیرقابل انکار نمی دانند و سطح شعوری و باوری و درکی خودشان را ، خودشان پایین می آورند تنها چون خودشان ، گوش ، چشم ، زبان و حتی ذهنشان را تا درجه ی دریافت دروغ های فریب انگیزی که در چاله اش افتاده اند ، تربیت کرده اند تا نکند آرامش بی هویت و لحظه ای شان متزلزل شود ، که چه تکیه گاه سستی را انتخاب کرده اند ...
آنچه که احساس می کنم ، می بینم و می سنجم ، سرتاسر پوچی و کم ارزشی و پر از موهوماتی ست ... و جدا از آنچه که من به دنبالش می گردم .
گاهی احساس می کنم فریب خورده ام
اما
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید .
حضور مرگ همه ی موهومات را نابود می کند ، مرگ ما را از فریب های پر از زیبایی ظاهری که توسط کج فکری هایمان ناشیانه ساخته شده نجات می دهد ، و ورقه ی زندگیمان را ، اوست که صدا می زند و ما را به سوی خدا ، بازگشت غیرقابل انکارمان ، می خواند .
تنها کاش ببینیم و بشنویم تا بیاندیشیم و عمل کنیم ، باشد که جزو نابینایان به حساب نیاییم ...
آمین
باز دلم هوای نوشتن دارد
نفسم بوی نم گذشته را می دهد
بوی آتش هیزم خاطراتم ، ریه ام را پرکرده
پازل زندگی ام را گم کرده ام
جای جای دلم را در پی یافتن قطعه قطعه اش ، زیرو رو می کنم اما هر جا را که بگردم باز دست خالی ام
نمی دانم چه کرده امش
در کجایی از ذهن خسته ام رهایش کرده ام
کجای لحظه هایم را در گذر زمان گم کرده ام که پایانم چنین تنهاست
گاهی فراموشم می شود که در پی یافتن چه هستم و گام های عمرم قصه ی عبور را در پی چه زمزمه می کند ...
صدایی نیست ،
گاهی ملودی سکوتم تسکینم می دهد و گاهی فریادهای خفته ام ...
کاش جایی را برای فریادهایم پیدا می کردم اینگونه شاید دیگر سرکوبشان نمی کردم ...
دلم برای فریادهایم می سوزد
زنده زنده ، زنده بگورشان می کنم .
دیگر صدایی در درونم نیست
فقط حافظه ام سرشار از تصویرهایی است ...
تصویرهایی بی ربط به هم ...
سراب زندگی ام از کجاها بود شکوفا شد نمی دانم
چه شد افتادم از بالا نمی دانم
من این پایین کجا هستم ، نمی دانم
کاش می دانستم ...
من خود را در میانه ی راه گم کرده ام ، دیگر نمی دانم باید بمانم یا باید بروم ، باید به بودن رای بدهم یا به رفتن
گاهی به خودم می گویم چرا اینگونه همش بیم دارم؟
بی دلیل از قفس کهنه ی شب هم می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب می ترسم
و حتی
چراغی که خدا را از شب متروک دلم دور کند ، می ترسم
چه کنم من در این وادی تیره ی تنهایی مغمومم؟
شایدم اینها همه اش تنبیه است
من صبورم اما
به خدا دست خودم نیست اگر تنهایم
راست می گویند
می شود بود مگر ... در نبودن های احساس و عاطفه ...
می توان نبود مگر ... در طپش قلبی که نامراد ، چشم دوخته بود به امیدهای بی نصیب ، خیال های بی حقیقت ، رویاهای دست نیافتنی ، آرزوهای ...
باز هم سکوت می کنم ...
سکوتم بیدار همیشگی ست ...
ولی جوهر احساس و زمین و روح و اندیشه ام را قلمی دیگر ، ورقی تازه تر طلب می کند ...
سالی نو ، تولدی دوباره ی زمین ...
کاش این بار تولد روحم را جشن بگیرم
تولدی برای بالا رفتن روح نه برای افزودن سن
بار خداوندگارا !
سالی دگر گذشت تو را شکر می گویم بخاطر لایق دانستنم برای دیدن سالی دیگر
از من بگذر اگر درخانه ای را زدم که خانه ای غیر خانه یتان بود
مرا ببخش که از غیر شما طلب کردم
بار خداوندگارا !
مرا ببخش ... نمی دانم با پاهایم در کدامین راه قدم نهاده ام که اینگونه از شما فاصله گرفته ام ...
خدایا رهایمان مکن
خدایا از ما بگذر
از اشتباهاتمان
خدایا تنهایمان مگذار
آمین
همیشه فکر می کردم زمان ، خاطرات را در گذر خود خاک می کند ...
نمی دانم شاید تصور اشتباهی بود ...
هنوز یادم می آید چقدر در کشاکش ثانیه ها فقط سادگی و پاکدلی می یافتم ، فقط دوستی و مهربانی ، فقط صداقت فقط اعتماد و فقط ...
راست می گویند که می گویند سیاهی و سفیدی زمانی که فوق العاده به هم نزدیک می شوند کمتر کسی می تواند پی ببرد که هم اکنون کدام را در برگرفته ... سیاهی را ...
یا سفیدی را ...
گاهی چنان در تنگنای آنها قرار می گیری که فراموش می کنی نه تنها یک دم بلکه دورانی را ، در توهم ، مابین سفیدی ها ولی در حقیقت درون سیاهی ها غرق بودی
و چقدر عذاب آور است زمانی که پی به حقیقت ماجرا می بری
زمانی که پی می بری در ثانیه های زندگیت خیلی زمانها را به دنبال ساختن مسائلی در جاده هایی از زندگیت حرکت کردی و تمام تلاش و هدفت را برای رسیدن به مقصدی متمرکز می کنی و پیش می روی ...
درست وقتی قدم های انتهایی جاده را برمی داری ، می بینی همه چی خلاف آن موردهایی بوده که فکر می کردی ...
یه سراب ، یه سراب واقعی درست در امتداد همان جاده ایی که تمام تلاش ات شده بود رسیدن به امتداد جاده
پیش رفتی و پیش رفتی و پیش رفتی ولی حالا به چه رسیدی ؟
همانی که ارزشش را نداشته ...
پایانی که از تلخ ترین پایان هاست
اینکه هدفت فقط یه سراب بوده و مقصدی که بهش رسیدی یه منجلاب
تمام نیرویت را جمع می کنی و برای آخرین بار نگاهی دوباره به تمام آنچه پشت سر گذاشته ای می اندازه ای ...
حالا که به انتهاییه قسمت جاده رسیده ای حس می کنی که این مقصد هم آنچنان که اولش با تمام وجود حس می کردی عظمت نداشته ...
همه اش همانند حبابی بوده که اول جذب ابهتش می شوی و بعدا به توخالی بودنش پی می بری ...
ولی چقدر شنیدن ناقوس خرد شدن ذره ذره اعتماد و باورت کر کننده تر از هر ناقوسی در تمام زندگی ات می شود ...

سایه ها در خطر اند
نور پـــــــدید می آید
این روزها نمی دانم چرا هر کسی از راه می رسد تنها گفته اش این است:
معادلات درونی تو پیچیده تر از آنند که بتوان حلش کرد
در حالی که من ساده ترین مسئله ی روزگارم ...
ساده ترین واژه ی مملوس زبان ها ...
اما اکثراً با تحلیل این واژه غریبن
براستی چرا؟؟
به چه می اندیشیدم و چه شد
هرچه پیش می روم ناقوس مرگ تفکر بیشتر گوشهایم را آزار می دهد
ناقوس مرگی که توسط کسانی که فکراش را هم نمی کردم نواخته می شود
مرگ زندگی ، در قعر زندگی
چه تاسف برانگیز
هرچه بیشتر میشناسم بیشتر فرو می روم و چه تلخ است مزه ی نامفهوم تاسف برای عزیزانت
اینبار نمی دانم وای بر من یا وای بر آنها
هر چند دیگر من نقشی نخواهم داشت
همان بهتر که خودشان بمانند و خودشان ...
اما کاش کسی بود تا مرا در روایت دلم یاری دهد ...
باز نمی دانم چرا غربت همیشگی دنیا بر من چیره شده است و مدام رفتن را یادآورم می شود ، رفتن و گذشتن ...
بریدن و دل نبستن ...
من و من و من
دل بستن ، اعتماد کردن در کجای دنیا هنوز تعبیر واقعی خود را دارد؟
فقط باید گذشت و رها کرد و تنها گذاشت ...
جایی نیست که بتوان برای ماندن انتخاب کرد فقط باید دیر یا زود ترکش کرد
خاصیت باثبات این دنیا نموندن و دل بریدن هست ... همین ...
فریاد در اوج سکوت سوغاتی زندگی قدیمی و تکراریه این چند ساله است ... تنها یک لبخند تلخ گوشه ی لبت همراهیت می کند ...
و اما دنیا :
دنیا باز هم تنها بود
و چرا آدم ها هیچ گاه به این نمی اندیشند که دنیایی که برای شنیدن جوابش این همه التماسش می کنند ، تنها ، تنهایی را دوست دارد و همانند معشوقه ای که با ناز و عشوه اطرافیانش را عاشق وار به دنبال خود می کشد ولی همچنان خود در تنهایی فرو می رود
کاش عاشقانش می فهمیدند که این ریسمانی که به آن مدام چنگ می زنند ریسمان پوسیده ای است که دنیا با آن افراد زیادی را به سوی دریا برده ولی تشنه تر از آنچه در تصورشان بگذرد در نابودی رهایشان کرده ...
هنوز نمی دانم وای بر من یا وای بر آنها
دنیا همچنان تنهاست ،
شاید همانند من ،
همانند من که دیر زمانیست که دیگر نتوانسته ام زیبایی جاودانه ی خود را ببینم ...
افکار مشوش باز هم به سمت ذهن خسته ام هجوم آورده اند گاهی احساس می کنم تمام گوشه کنارش را در تاریکی خود غرق کرده اند ولی نه ، نباید بایستم تا در سیاهی افکار ، غرقم کنند ...
نباید بگذارم در این جنگ تن به تن با ریختن ذره ذره خاک بر گور ، روحم را دست بسته به فنا دهند ، چرا که برای روح مرده دیگر نابودی جسم اهمیت نخواهد داشت ...
کاش می شد به دیگران فهماند که یکی از اساس دنیا این است که هیچ وقت نمی گذارد هیچ چیزی را بیشتر از آنی که او می خواهد جدی بگیرید ...
کاش می فهمیدیم که همه چیز در این دنیا تنها یک شوخیست
یک شوخی بزرگتر از تصورات ما ...
یک شوخی که همه همیشه از تمام شدنش می ترسیدیم و شایدم به خاطر همین است که همیشه سعی در فرو رفتن در لجنزارش داریم اما لجنزاری که هر چه سعی در فرو رفتنش را داریم تنگ تر می شود و گرفتار تر می کند تا جایی که تنفسی برای زیستن نمی یابیم و چه تلخ مرگی است
مرگ در قعر نیستی ...
همان نیستی که خودمان سعی در رسیدن به آن را داشتیم ...
اینبار شما بگویید
وای بر من یا وای بر آنها
نه
شایدم وای بر ما
آری وای بر ما
اگر باحالی : بیا چارباغ؛
اگر بی حالی : بیا چارباغ؛
اگر حرف داری : بیا چارباغ
چارباغ : پاتوق همه ایرانیان

امروز طعم همه چیز برایم تلخ شده ...
کاش می دانستم که از کجا آغاز شد ...
خاطرات روزهایی که گذشت ...
راستی چه شد که من ماندم و این همه سرگردانی؟
چه شد که چشمانم این همه می بارد ولی این بغض سبک نمی شود؟
چه شد بی نشان شدن دلتنگی؟
من می گویم اما چه کسی باور خواهد کرد؟
گفتم و فریاد زدم
و آخر من ماندم و خودم
من ماندم و اینهمه فراموشی
بگذریم ...
نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان هم دیر می رسیم
درست وقتی می رسیم که هیچ نمانده
شاید فقط حسرت
هنوز هم نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی
تنها می دانم که من درست زمانی رسیدم که از تو هیچ نمانده بود
و تو به همان هیچ قانع
آخ که نمی دانی چه شد !
می دانستم که از کهنگی نگاهم چیزهایی را خوانده بودی
میدانستم که می دانستی ولی سکوت می کردی !
اما تو از ترساندن من نمی ترسیدی !
حتی از بغض نگاهم ؛ نمی ترسیدی !
حتی از هیچ نمی ترسیدی !
اما روزی رسید که تو ماندی و پایان قصه
کار از کار گذشته است ... باورت می شود ؟
باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر تو ...
تو مانده باشی و
یک دنیا بی خیالی سرد که تن لرزان خیانت را رنجور می کند
تو مانده باشی و یک دنیا توجیه
تو مانده باشی و یک دنیا دروغ
تو مانده باشی و یک دنیا خیالات پوچ
باورت می شود ، قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟
هر چه بود همین بود
نه دروغ بود ، نه خیال ...
انتظار نداشتم
ولی بازهم
دلت شاد
و تو ندانستی روایت دل مرا ...

برای وارد شدن به سایت starmusic فقط کافیست روی عکس بالا کلیک کنید تا با دنیای جدیدی آشنا شوید.

باران باش و ببار ،
نپرس پیاله های خالی از آن کیست ...
می دانی ...
همیشه در دنیا یکی هست که آنقدری که تو را دوستت دارد ، دوستش نداری ...
شاید دل شکسته ی اوست که سبب می شود یکی آنقدری که تو دوستش داری، دوستت نداشته باشد ...

افسوس می خورم ...
چرا ؟
چرا با رفتن تو ...
بهار می آید ؟
آمدی در سرمای زمستان ...
به سردی زمستان بودی ...
به غم انگیزی شبهای تنهایی ...
به خشکی برف ...
می روی ...
بهار می آید ...
به نظر معامله ی خوبی است ...
امید آن دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...
چه امید مبهمی ...
گردش روزگار خطا ندارد ...
زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند ...

یادت میاد یه بار اون اوایل دوستی من بهت گفتم :
هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم ، گم شدم .
آنقدر که در من هراس گرفتن دستی هست ، ترس از گم شدن نیست ...
گفتم کاری بکن که حس ترس و هراس با من نمونه ولی تو چه کردی ؟
و همه ماجرا همین است ...
حسرت ندارند دیگر ، دست هایی که فقط خط کشیدن را بلدند .
چه روی آدم ها ، چه بین آدمها ...
آخر هم نمی دانم من دیر رسیدم یا او زود رفت ...
فقط اینکه من در پی او بودم و او در پی او بود ...
هر عزیزی یه طوری می میره دیگه ...
تقریبا فکر می کردم که می شناسمت ، اما اون روز فهمیدم که هرگز نشناختمت!
تجربه ی جالبی نبود ...
می دونی که اهل تظاهر نیستم ، پس پنهان نمی کنم .
دلم شکست !
علتش رو می دونی چون حتما تا به حال زیاد درموردش فکر کردی ...
جالب و زیباست نه؟
از همون اول هم می دونستم که یه جای کار می لنگه ولی همیشه خوش بین بودم فکر می کردم تو خیلی خوبی درست به همون خوبی که دروغ می گی !
نمی دونم ظرفیت صداقت منو نداشتی یا توجیهی منطقی برای دروغهات داری ...
بی جهت فکرت رو به کار ننداز ،چون خوب می دونی که منطقی در کار نیست .
خیانت و منطق هیچ وقت با هم جور در نمی یان ...
دوست عزیز دیروز و غریبه ی امروز و فردایم حرف زیادی باقی نمونده ، آمدی منو بشکنی که خودت بیشتر شکستی !
می بخشمت به شرط اینکه حلالیت دوطرفه باشه .
تمام نشون ها و یادگاری هایت را هم که به تو برگرداندم .
خیلی فکر کردم و هر چه می گذره می بینم خیلی ناراحتم ، خیلی دل سخت و خسته اما از تو متنفر نیستم !
شاید و فقط شاید هیچ وقت هم نشم .
همون طور که تمومی روزهایی که داشتیم برام شده یه سری صحنه ای که تار تار تاره و توی این صحنه های تار هم چیزی نمی فهمم ولی به یادم موندن .
مسئله اون قدر پیچیده نیست که جایی برای بحث اضافی بذاره .
حالا که دارم می نویسم ، دل خوشی از تو ندارم ، اما به حرمت روزایی که مثل دو دوست با هم بودیم در پایان برایت آرزوی زندگی ای پر از موفقیت و امید و صداقت و ایمان می کنم .
به قول خودت کوچولویی ... که یه شبه بزرگ شد !
ولی این همیشه برام سوال بود :
چرا باز هم آنکه بدی کرده بود ، نقش قربانی را بازی می کرد؟!



هیچ کس از راز دلم آگاه نیست ،
هیچ کس از آه دلم به جز خدا خبر ندارد ...
هیچ فرقی نمی کند که های های بگریم یا نه ...
این جا هیچ کس به تماشا نمی ایستد ...
چه خودم را به این دیوارهای غم بکوبم و
چه گوشه این دیوار آرام بمیرم ...
راست می گوید شریعتی :
هیچ کس نمی فهمد که چه می کشم ...!
قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح ، در هیچ کس تا آن جا نیست که بتوان پیشش نالید ...!
کاش می توانستیم فریاد بزنیم که دنیا زنگ تفریح نیست !
ساعت بعدی حساب داریم ...
نه؟
باز هم پروانه ی احساسم بال می گشاید تا در آبی بیکران آسمان دوستی به پرواز درآید ، گویا سالهاست که مفهوم پرواز در گنجایش ذهنش نیست .
اما حالا
تبلور دوباره ی زندگی را در چشمان تیله ای اش می شود خواند ...
از دیده پنهان نیست که زندگی ، دراش جاریست ...
می خواست سخن بگوید ؛
اما افکارم اینگونه جواب سخنانش را در ذهنم دادند ...
برایم قصه نگو ...
من از شنیدن قصه سیرم ...
زندگی سالهاست قصه ی آخرش را در گوش من خوانده و من هنوز خوبم نبرده ...
کاش می دانستیم بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید هیچ وقت پاسخ آیینه سنگ نیست .
دنیا خیلی بزرگه ...
ما خیلی کوچیکیم ؛
اما غمهام به قد دنیا بزرگه چرا اینقدر بی عدالتی ؟؟؟؟
چرا ؟
همه میگن چرا نمی بخشیش ؟
راستش نمی دانم ...
شاید دلم اونقدر بزرگ نیست که بتوانم ببخشم ...
شاید چون هنوز خودش نخواسته که ببخشمش ...
شایدم چون پایان زیبایی نداشت و من هنوز مبهوتم ...
چقدر سعی کردم اگر قراره دوستیمون تموم شه خوب تموم شه ولی چی شد ...
چقدر خسته ام ...
خودمم باورم نمی شه که
چقدر زود خسته شدم
چقدر زود ناپاکی ها نابودم کردن
چقدر زود کمرم خمیده شد
چقدر دیر فهمیدم ...
و چقدر زود تموم شد ...
می خواهم دیگر تمامش کنم دیگر حوصله ی آن را ندارم تا از ناپاکی ها بگویم از خیانت ها بگویم از نارفیقی ها از نامردی ها بگویم از رذالت ها از دروغ ها از جفا کاری ها از بی ثباتی ها از ...
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب ، چراغ های مرا تکه تکه می کردند ...
وقتی که زندگی من چیزی نبود ...
هیچ چیز ، جز تیک تاک ساعت دیواری ...
دریافتم که باید ... باید ... بروم
چون آدما همیشه دست خوش گذر همان تیک تاک ثانیه هایند و بس ...
من حلزون وار زندگی می کنم ،
خسته از امیدهای واهی ،
خسته از دوستداشتنهای کذایی ،
خسته از دل بستن به کسانی که از تبار من نیستند ...
من خسته ام ...
خسته از این که کرم شب تاب را فانوس دریایی بدانم ...
امشب لحظه ها را دیوانه وار ورق می زنم هر کجا که قلبم تپید ، صفحه ای پاره می کنم و باز ورق می زنم ،
بلکه این کتاب هم زودتر تموم شود !
امشب می خواهم باقی مانده ی خاطراتم را در لابه لای قلبم مدفون کنم ...
می خواهم انگشت شماری از خاطراتم را زنده به گور کنم ...
و می خواهم خاک را بر تمام آنچه می پنداشتم و نبود ، سر ریز کنم ...
چه شد و چه جور گذشت دیگر اهمیت ندارد
فقط چقدر برایم سخت بود
که صدای شکستن اعتماد و محبت و دوستی و ... و خیلی چیزایی که بهشان افتخار می کردم را شنیدم ...
چقدر تاوان این دوستی برای من سنگین بود ولی راضی ام ...
راهم اشتباه بود و ادامه اش برای من روایت ، حکایت مرگ تدریجی روحم بود ...
ببخش که نتوانستم ببخشمت اما تمام سعی ام را خواهم کرد با اینکه با تمام وجود می دانم که برایش اهمیتی نخواهد داشت ...
سال ها گذشت و امشب آخرین شب این سال است
این نیز بگذرد همانند آنهایی که گذشت ...
ولی نمی دانم فردا چه خواهد شد ؟!؟!
من همچنان گرفتار سنگینی سکوتی هستم که بلندتر از هزاران بار فریاد است .
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است ...
اما تو دلواپس نباش نیامده ام که بمانم ...
بار خداوندگارا !
به من زیستن عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری آنچه که بر من گذشته است حسرت نخورم و مردن عطا کن تا بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
آمین یا رب العلمین

دوره ارزانیست ...
چه کسی می گوید که گرانی شده است ؟
دوره ارزانیست !
دل ربودن ارزان ؛
دل شکستن ارزان ؛
دوستی ارزان است .
دشمنی ها ارزان !
آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر !
قیمت عشق چقدر کم شده است ،
کمتر از آب روان .
و چه تخفیف بزرگی خورده ،
قیمت هر انسان ...

ای پروانه ی من چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
کیست که یاری ات دهد تا پیله ات را بگشایی ؟
کیست ؟
همه در حسرت یک پروازند ،
ولی من که به پرواز نمی اندیشم ، در حسرت پروانه ام هستم
که زیباتر از اندیشه ی یک پرواز است ...
من عقیده دارم پرواز در کالبد پروانه ی من عمق حقیقی دارد ...
من عقیده دارم برای رسیدن به نور باید از تاریکی شب گذر کرد باید برای گذر از ظلمت ، حتی تنها به سوسوی شعله ی یک شمع اطمینان کرد باید آموخت که هر چه نور برای دیده بیشتر باشد در کنارش سایه عمیق تر می شود باید آموخت که پرواز تنها به قصد پریدن احتیاج ندارد ...
کسی که می خواهد پرواز را تجربه کند نخست باید ایستادن و راه رفتن را بیاموزد ...
باید بیاموزد بدود ...
باید بتواند بالا رود ...
پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند ...
برای پریدن باید جنم پریدن را داشت
باید آموخت که با اولین پرش و بال گشایی پرواز را نمی آموزی
برای آموزش باید بارها و بارها سقوط کنی ...
ولی در کنار کسی که موقع سقوط تو را از ضربه ی مغزی و مرگ نجاتت دهد درست همانند رفتار پرنده ها موقع آموختن پرواز ...
هیچ وقت اولین دفعات پرواز را تنها تجربه نکنید ...
هیچ وقت ...
ولی امید ...
تنها امید ، قوت پاهایت را به تو باز میگرداند ،
تا برخیزی و مجدد شروع کنی ...
باید پرواز را آموخت و تا توان است به دنبال هدفت بال بگشایی و پرواز کنی چرا که به عقیده ی پرنده در قفس ، آسمان پر از پروازهای بر باد رفته است ...
پروازهایی بی هدف ...
درست زمانی پی به پوچی پروازت می بری که دیگر اجازه ی پرواز ندهندت ...
همان زمان است که می گویی هدف برای اوج گیری مهمترین است ...
همانطور که مدت ها پیش ...
گفت :
به من بگو که چقدر دوستم داری ؟
گفتم :
تو را به بلندا و پهنا و عمق و زیبایی و اندازه ی تمام باورهایم دوستت دارم ...
زیرا که احترامی خاص بهت دارم که به کسی نداشتم !!!
ولی او با حسرت سری جنباند و گفت :
متاسفم از این که نمی توانم حرف هایت را باور کنم ...
می دانی چرا ؟؟؟؟؟
چون قلب کوچک و غافل او تحمل و درک ، عمق و گستردگی باورهایم را نداشت ...
چون او تنها به دنبال همان پروازهای بر باد رفته بود و شاید هم هست ...
بی هدف بال گشوده و بارها و بارها به تنها یک علت سقوط آزادها را تجربه کرده بود ولی وای بر ذهن خام ...
وای بر تفکری نارس در حباب ، که سبک ، بالا می رود ولی در انتها قربانی هوای درونی حبابش می شود و ناگهان متلاشی شدنش تلخی اشک ندامت دارد ...
وای بر اراده ای سست و
وای بر زندگی در بی ثباتی مطلق ...
دیگر اهمیت ندارد ...
دیروزها به این فکر بودم :
به چه دل خوش باشم ؟
به کویری شدنم در باران یا سیلابی شدن صحرایم در مهتاب ؟
به پژمردگی گلهایم در بهار یا به شکوفا شدن غنچه هایم در سرمای زمستان ؟
دیگر هیچ چیز در جای خودش نبوده و نیست ...
ولی شکر ،
شکر که سرمای زمستان آن سال برای آسوده متحمل شدن تگرگ ارتباط یاری ام کرد ...
مدت ها بود که از پروردگارم خواستار ٣چیز بودم :
اگر راه من و او جداست ، جدایمان کند ...
اگر یکی ست یاری مان دهد ...
و زمانی که جدایمان کرد متقاعدم کند ...
بار خداوندگارا !!! تو را شکر می کنم به خاطر همه چی ...
که چه خوب متقاعد شدم ...
گفتم می توانی کاری کنی که ببخشمت ...
ببخشمت به خاطر قلبم ...
به خاطر عذابی که تحمل کردم ...
به خاطر روحم ...
به خاطر ثانیه ثانیه ی زندگی إ از دست داده ام ...
به خاطر خیانتت ...
به خاطر متلاشی کردن اعتمادم ...
و به خاطر ...
هنوز نتوانستم ببخشمت ولی فراموشت کردم .
راحت تر از آنچه که به ذهنت خطور کند و راحت تر از آنچه که فکرش را هم نمی کردم ...
زمانی تو ثانیه های عمرام را پر از سایه کردی ، ولی من آموخته ام به نور بنگرم ، اینگونه سایه ها پشت سرم خواهند بود ...
فقط باز هم این را بدان
حقیقت در دوستی مثل آب می ماند ،
اگر در میان انگشتان دستت پنهانش کردی ،
در آخر یک روز که دستت را گشودی هیچ نخواهی دید !!!
قطره قطره چکیده ، بدون آنکه بفهمی ...
و تنها دستت پر از خاطره های دوستی شده که تمام تار و پودش را از دروغ و دورویی و پوچی و ریا و... پر کرده ای ...
می گویند وقتی یکبار از یک نفر ضربه می خوری ، درست همانند این است که با ماشین بهت زده و داغونت کرده باشد ولی زمانی که ببخشیش ، درست مثل این می ماند که به او فرصت دنده عقب داده ای !!!
کاش روزی بتوانم ببخشمش ، نه برای اینکه دنده عقب بگیرد
فقط برای اینکه پایش را روی پدال گاز فشار دهد و فرار کند ...
تا تنها از من دور شود ...
واما امروزها ...
امروز حقیقت برایم تمام انشعاب هایی که برای پنهان شدن انتخاب می شد را آشکار کرد دیگر می دانم هیچ کس به اندازه ی خودم وفادار نیست و یاد گرفتم هر کسی باشد باز من تنهایم ، شایدم تنهاترم !!!
یادگرفتم که تنها یک قلب توی دنیا هست که فقط به خاطر من می تپد ...
آری ...
و مطمئنم آن فقط قلب خودم است نه کسی دیگر !!!
خواستم همچنان ادامه دهم ولی چه سود جز آنان که دلی مالامال از رمز و راز دارند ، کسی سر از رمز و راز دل ما در نمی آورد ...
اینگونه شد که سه نقطه ی ادامه دارد را انتها بخشیدم.
چه لطیف است حس آغازی دوباره ،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن !
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد ...
روز تو ...
روزی که تو آغاز شدی
سالروز شکفتن و روز تولدت مبارک خواهرم
مونا جونم خواهر عزیزم تولدت مبارک



در اتاقم نشسته ام و با قلم خود برگ های سیاه و سفید لحظات گذشته ام را رنگ می زنم تا هیچ کس نداند رنگ لحظاتم خاکستری بود ...
تو نبودی ...
لبخندت نبود ...
دستانت نبود ...
فکرت نبود ...
و من چه صادقانه در ذهن ساده لوحم تصور دوستی داشتم ...
و تو با هزاران بهانه ی دیگر ...
وای بر تو ...
نه ...
وای بر من ...
وای بر من
حال یه چیز را خوب فهمیدم
که تو را حتی در واپسین لحظات هم نشناختم .
سکوت ...
آری سکوت بهترین عملکرد است ...
دیگر دلیلی وجود ندارد
و دستانت را بر هم بگذار و ناتوان در مقابل اعمالت بنشین تا بر آن زنجیری از گناه بزنن ...
آری اشک ندامت بریز
فقط ثانیه ای دستهایت را بگشای
بگذار پروانه ی من بال بگشاید و رسم پرواز بیاموزد
بگذار سبکبال به سوی زیبایی ها پربکشد ...
و اما سکوت ...
سکوت می کنم
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوهای برباد رفته ام آبرومندانه باشد ...
گریه می کنم
اما
باشکوه ، بلند و با افتخار...
کیست که نمی شنود ؟
کیست که نمی داند ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست ...؟
تو ؟؟
و من این را خوب فهمیدم
میوه ای که بدون تکان دادن از درخت بیافتد رسیده تر از آن است که قابل خوردن باشد ...
و چه جالب که تو فقط گفتی ،
چرا اینقدر خوبی ؟!!؟؟!!؟
اگر خدا بخواهد و شما مشتاق باشید ادامه دارد ...
٢۵ بهمن ماه (ولنتاین) را به عشقمان تبریک بگوییم یا ۲۹ بهمن ماه (سپندارمذگان) را؟
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
تنها مدت کوتاهی به اواخر بهمن ماه و اواسط ماه فوریه باقی مانده که روز عشق فرنگی (ولنتاین) و روز عشق ایران باستان (سپندارمذگان) به فاصله ی چهار روز از هم قرار دارند...
انتخاب کنید :
ولنتاین؟
یا
سپندارمذگان؟
آیا شما یک ایرانی هستید؟
آیا شما به ایرانی بودنتان افتخار می کنید؟
آیا شما ایرانیان با بیش از چهار هزار و پانصد سال تمدن ، برگزاری جشن های و مناسبت های بیگانه را نشانه ی تمدن و فخر می دانید؟
آیا عشق شما هم ایرانیست؟
آیا شما می دانید : در ایران باستان ، نه همچون رومیان از سه قرن پس از میلاد ، که از بیست قرن پیش از میلاد ، یعنی حدودا دو هزار سال پیش از تولد کشیشی به نام والنتیوس (ولنتاین)، میان آریائیان روزی موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است. این روز در تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی ، که شش ماه اول سال سی و یک روز حساب می شود ، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف می شود با بیست و نه بهمن ماه ، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی.
زرتشیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.
ما ایرانی هستیم پس چون
ولنتاین یک سنت ایرانی نیست ...
بیست و نه بهمن ماه روز سپندارمذگان روز عشاق ایرانی بر تمام ایرانی تباران عاشق مبارک باد.




ساعت ها در پس هم می آیند و می روند و من همچنان قلم به دست در ثانیه های سپری شده ی سال ها پیش ، خاطراتم را مرور می کنم ...
به دنبال حرف و عملی هستم تا آن را مکتوب کنم ...
هر چه بیشتر جلو می روم حسرت از دست دادن لحظات عمرم به بیهوده ترین شکل ممکن ، نم اشکی بر گونه ام می زند و آهی پرسوز از دلم بر می آید ...
سنگینیه تجربه ی تلخ گذشته ی نزدیک ، یارایی برای نوشتن در دستانم باقی نمی گذارد ...
گذشته ی نزدیک از دختری که حال آنقدر برایم غریبه است که گویی چهره ی تارش را در جاده ایی انباشته از مه ، در دل شب می نگرم ...
کسی که در جای جای دلم حتی تصور جدایی اش به ذهن خسته ام خطور نمی کرد ولی حالا ...
حالا به دنبال نوشتن خاطراتی هستم که حسرت بر دلم نشاند ...
حسرت به خاطر تمام ثانیه ثانیه ی انباشته از ذره ذره ی محبت و مهربانی خالصانه ام که در ویرانه ای مدفون شد ...
ویرانه ای ساخته از هوس ...
می خواهم بنویسم ، بنویسم از تجربه هایم از دوستی هایی که تار و پودش همه و همه روی حباب و تنها حباب های خیالی از دوست داشتن ، استوار بود ...
تار و پود دوستی که بر دار حبابی علم شود ، نتیجه اش جز خاری و پستی و حقارت و ذلالت نیست ...
می خواهم تجربه هایم را مکتوب کنم تا بیاموزند که هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست ...
بارها و بارها ورق های خالی از سیاهی را سیاه کردم و بعد بی دلیل در میان بندهای انگشتانم فشرده و گوشه ای پرتاب کرده ام ...
گویی جملاتش بر دلم ننشسته باشد ...
از خاطراتم نوشته ام و اندکی بعد پشیمان گشته ام ، تنها ، تنها به دلیل محرمانه بودنش شاید روزی این راز هم فاش شود ...
می گویم ، می گویم از بی بازگشتی ...
مدتهاست که حتی گوشه ای از خاطراتم را به فراموشی سپرده ام ...
حال گویی خاطراتم همچون تصاویری تار و مه آلود در مقابل دیده هایم رژه می رود ...
ای کاش بازگشتی بود به سوی گذشته ها ...
ای کاش فریاد می زدم تا بار دیگر با صدای بلندتر برایت قمار را معنی کنم ،
بگویم که قمار زندگی قماریست که برنده ای ندارد مگر روزگار ...
و امروز
هم من و هم تو خوب می دانیم که زندگی بی بازگشت ترین است ...
همیشه اینگونه بوده و اینگونه است ...
همیشه اینگونه خواهد بود ...
در آن هنگام که با تمام وجود در مخمصه ای که با دستان خود برای خود ساخته ایم و دست و پا می زنیم ، وارد بازی ای می شویم که در آن با تمام بی فکری عمل می کنیم با اینکه می دانیم تاریخ به تکرار نشانمان داده که این راه را چه سرانجامیست و این بار ما آمدیم و باختیم تا ماندگار شویم ...
ولی چه سود؟
ماندگاری در چه عرصه ای؟
باخت در چه بازی ای؟
بازی زندگی؟؟
اگر خدا بخواهد و شما مشتاق باشید ادامه دارد ...
آدما مثل کتابن ،
تا وقتی تموم نشن واسه بقیه جذابن
پس سعی کن خودت رو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی
تا زود تموم نشی
چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یه کتاب دیگه ...
آدما مثل کتابن ،
از روی بعضی ها باید مشق نوشت ،
از روی بعضی ها باید جریمه نوشت ،
بعضی ها رو باید چند بار خوند تا بشه معنیشون رو فهمید
و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت ...
بد یعنی :
شکستن دل و غرورت ،
بدتر یعنی :
از دست دادن تکیه گاهت چون حاضری به خاطرش
به بد راضی باشی ...،
به عبارتی حاضری دل و غرورت رو
فدای حفظ تکیه گاهت کنی .
بدتر یعنی :
به وسیله ی تکیه گاهت ، دل و غرورت بشکنه و بعدش هم
از دستش بدی ...!
اما مشکل چیه ؟
مشکل اینه که به یکی غیر خودت تکیه کردی !
دلم عجیب گرفته ،
پاهایم را محکم بغل می کنم تا در
پیله ی تنهایی ام جایی برای اشک ها باز شود ...

آدما از جنس برگند ،
گاهی سبزند ،
گاهی پاییزن و زردند .
زمستون دیده نمی شن .
تابستون سایبون سبزند .
آدما خیلی قشنگن .
حیف که هر لحظه یه رنگند ...
ما هیشه صدای بلند را می شنویم ،
پررنگ ها را می بینیم ،
سخت ها را می خواهیم ...
غافل از اینکه...
خوبها آسان می آیند ،
بی رنگ می مانند و
بی صدا می روند ...
گذشته را می گذارم توی جیبم و آینده را در می آورم و در میان گذشته و آینده فکر می کنم ،
گذشته ی من در جیبم تکان تکان می خورد و آینده در دستانم می لرزد ،
چشمانم را می بندم تا خود را مثل کودکی گول بزنم
تا نه آینده را ببینم و نه گذشته را ...
شاید این ثانیه نیومده ، آخرین فرصت خوشبختی ماست ...
زشت و زیبا ،
خوب و بد ،
هر چی که هست ،
زندگی همش همین ثانیه هاست ...
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست ...
وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ...
ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست ...
صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست .
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست .
گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیونه ماست .
تا سرانجام ، سرانجام گرفتیم به هیچ ...
راهی سفر به هیچستانیم ، گله ای هست که از خود داریم .
چاره ای نیست اگر انسانیم ،
درد ما مرگ تفاهم ،
غم ما ، کوچ محبت ؛
غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه ،
اینم از عاقبت عشق ، که تنها شدنه !!
سوختم ،
باران بزن شاید تو خاموشم کنی ،
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی ،
آه باران ،
من سراپای وجودم آتش است ،
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی ...
انسان موجودی است که در نهایت شکست باز هم تکیه گاهی از جنس خدا دارد
و در اعماق تنهایی فقط صدای خداست که شنیده می شود...
دریا در نگاه باران زندگیست و باران در نگاه دریا حیات ...
ابر چه مظلومانه در نظر بازی دریا و باران محو شده است ...
چه تنگنای سختی است !
یک انسان یا باید بماند یا باید برود .
و این هر دو اکنون برایم تهی شده است و
دریغ که راه سومی هم نیست ...
خنده ی آدم ها همیشه از دل خوشی نیست ،
گاهی شکستن دلی کمتر از آدمکشی نیست ، ...
گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره ،
یک حرف ساده هم گاهی چقدر غم میاره ...
واژه ی سفر را در قلب تنهایی به دیوار اتاق خاطراتم میخکوب می کنم .
زندگی ام بوی غربت و بی قراری گرفته است حالا دیگر کوچ کردن تبلور زندگی است.
رفاقت ها ، پوچ و تو خالی است .
سرزمین خاطره خشک و یخ زده و فرسوده است ، لبخند ها چقدر سرد و بی روح است .
تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجر آور شده است .
باید رفت ، باید به اندازه ی غمها ، تنهایی را در آغوش کشید ، باید خود را شناخت ...
برای خود دری دگر و زندگی دگر باید ساخت ...
از همین امروز ، از همین لحظه باید دست بکار شد
ثانیه ها را نباید از دست داد
بگو یا علی و شروع کن ...
من برای سال ها می نویسم ...
سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند .
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود ...
همیشه
یکی بود ... یکی نبود ...
آنچه را که می نویسم :
باید برای چشم هایتان زیبا
برای گوشهایتان شیوا
و برای دلهایتان فریبا باشد...
و این همه بهانه ای برای کتمان حقیقت من است...
اگر عشق نبود ...
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم ...
کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم ...
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم ...
آری ...
بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر عشق نبود ...
کاش می شد که نرفت ،
کاش می شد که بمانیم
و
بسازیم خانه ای با گل دل ...
کشور عشق کجاست؟
صحبت از رفتن و بیداری نیست ،
پای ماندن سنگ است ،
کاش می شد که نرفت
و زمان را بوسید
و زمین را نوشید ،
همره باد نبود ،
آشتی را پیمود ...
به کجا باید رفت ؟
زندگی نزدیک است ...
در آن دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند ، من از خوش باوری آنجا محبت را طلب کردم...
روزی که دلم پیش دلت بود گرو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد
کفشای مرا جفت نمودی که برو
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه ، دیوار اتاق پر از عکس می شه ، ولی همیشه دلت واسه کسی تنگ می شه که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی...
در این دنیای نامردان به دنبال چه می گردی ،
نرو...
بیهوده می گردی ،
جوانمردی قدیمی شد...
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان!
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده...
تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت!...
انسانها گاهی آنقدر احمقند که مثل عروسکهای خیمه شب بازی روزی هزار بار دستهای خود را بر سر می رسانند ولی نخهایی را که از آن آویزانند را نمی یابند...
دلم گرفته از آدم هایی که میگن دوستت دارم اما
معنی شو نمیدونن
از آدمایی که میخوان مال اونا باشی ولی خودشون مال تو نیستن
از اونایی که زیر بارون برات ممیرن ولی
وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره...
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند ،
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند ،
سادگی مهر و وفا قانون انسان بود است...
کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند ،
اشک های همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند ،
گاهی از غم می شود ویران دلم ،
ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند...
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیست که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی...
نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد...
درد زندگی یعنی به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگیت ،
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشم هاست...
خاک شو...
قبل از آنکه خاک شوی...
خاک می شوم و از من جز یادی از خواستن با هم بودنی نمی ماند...
.
.
من غریبه ی دیروزم ، ناآشنای امروز و
فراموش شده ی فردا...
آن زمان که پرستوهای محبت ، از سرزمین دل انسانها پر کشیدند و به راه های دور کوچ کردند ،
دیگر گلهای مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند و هیچ نغمه ی بهاری به گوش نمی رسد ،هر چه جای پای عشق است ، با برفهای بی اعتنایی پوشیده شده است...
دم می جنباند ، دعا می خواند و صدایی از او شنیده نمی شود...
راضی است ماهی ، چه در آب اقیانوس ، چه کنار ساطور...
و در ظرف شیشه ای و برای پنهان شدن جایی ندارد...
درد من حصار برکه نیست ، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.
در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ، صحبت از مرگ محبت ...
مرگ عشق...
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!!
این روزها معنی زندگی نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهاست که از آخرین تکه نانشان هم نمی گذرند...
دارم فکر می کنم...
به همین سه نقطه "... "
مگر نمی دانی؟
هرچه خدا بخواهد همان می شود.
توی دنیایی که قلبا،هر کدوم یه جا اسیرن
کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن
اونا که تو عصر آهن تشنه ی یه جرعه یادن
کاش که دست کم نگیریم، این جور آدما زیادن
نذاریم که تو چشاشون بشینه دونه ی اشکی
اونا فانوس ان و خاموش، آره فانوسای مشکی
دنیاشون شاید یه شهر ، خالی از قهر و دورنگی
توی سینه شون یه قلب جای این دلای سنگی
چهرشون شاید به ظاهر ثل دیگرون نباشه
اما نور مهربونی، توی شهرمون می پاشه
غم چشماشون عجیب توی خاطرا می مونه
ما ازش خبر نداریم چیزی رو که اون می دونه
توی این عصر پر از درد ، خیلی آدما یه دنیان
خیلیا تو جمع دنیا بی قرار و تک و تنهان
زیر سایه ی سلامت ، هواشونو داشته باشیم
توی جمع بی قرارا، عطر خوشبختی بپاشیم
به بهونه ی زمونه نذاریم که برن از یاد
بذاریم زنده بمونن مثل عشق پاک فرهاد
قصه ی فانوس مشکی صحبت امروز و فرداس
قصه شون مال حالا نیست ، از حالا تا ته دنیاس
نمی گم با این ترانه گل کنه محبتاتون
جایی رو باید بگیرن همیشه تو فرصتامون
این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار
که به یاد اونا باشیم، همه به امید دیدار
غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم
خدا خیلی مهربونه اگه ما بنده اونیم
روزگاریست همه عّرض بدن می خواهند،
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند،
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند،
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند،
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند،
عشق را همه با دور کمر می سنجند،
خب طبیعی است که یک روز به پایان برسد،
عشق هایی که سرپیچ خیابان برسد...!!!!!
به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم ، در غرفه ی هوسبازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان.
اگر از پایان گرفتن غمهایت ناامید شدی به خاطر بیاور که..... زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدنش نمی دیدی.
سالهاست کور شده ایم...
قرن هاست که کر گشته ایم...
حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم!
سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم...
باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد...
پس به دلت روجوع کن و منتظر باش.
عشق رو میشه تو دستای خسته ی پدر دید...
و توی نگاه نگران مادر...
نه توی دستای منتظر یه غریبه!!!
تنها کسانی که ما را می رنجانند عزیزانی هستند که عمری کوشیده ایم از ما نرنجند.
اینقدری توی اون لحظه اون اتفاق برام غیر پیش بینی بود که حتی نتونستم عکس العملی داشته باشم تمام روزای قبل و سال قبل و تمام حرفا و خنده ها و دعواها و دوستی ها و...دقیقا جلوی چشمم بود نمی دونستم باید اون موقع گریه می کردم؟
حتی باید بگم شاید اون لحظه بشه گفت که حتی نفهمیدم معنی إ اینا چی بود فقط اون موقع احساس می کردم افتادم توی گودال تنگ و تاریک ، تک و تنها ، آخ خدایا چقدر احساس خفگی داشتم نفسم بالا نمی اومد چراغ روشن بود ولی چشمام سیاهی می رفت روی زمین بودم ولی احساس سقوط داشتم مثل کبوتری بودم که در حین پرواز بالش زخمی بشه و دیگه نتونه بال بزنه از همون بالا بالاها سقوط می کنه روی زمین داره با همون یه بال إ سالمی که داره بال می زه تقلا می کنه داد می زنه دادی از اعماق وجودش از ترس از مرگ از تنهایی از همه چی ولی فریادش بلند نیست ، بلند نیست تا خالی شه داره داد می زنه ولی توی دلش
دیگه تموم بود
خالی بودم
خالی از همه چی
دیگه تموم شده بود
شهر بی عابر و خالی ، شهر تنهایی من بود...
لحظه ی شناختن تو، لحظه ی تموم شدن بود...
و دوباره ترانه ی تنهایی را زیر گوشت زمزمه می کنم
شاید
تو هم باور کنی راز بی کسی را...
ما با هم می خندیم
و
تنها گریه می کنیم
و
اشک هایمان را زیر آستین هایمان پنهان می کنیم
و
تظاهر به خوشبختی می کنیم
ولی...
چه درونمان تنهاست...
غربت را حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی و یا جایی پشت لحظه های آشنا...
همین که عزیزت نگاهش را به دیگران تعارف کند ،
کافی است تا تو " غریب " شوی...
نه مرگ آنقدر تلخ است ،
و نه زندگی آنقدر شیرین ،
که انسان شرافتش را از دست بدهد.
برای کشتن یک پرنده ، یک قیچی کافیه. لازم نیست اونو توی قلبش فرو کنی یا با اون گلوشو بشکافی...
پرهاشو بزن...
خاطره ی پریدن با اون کاری میکنه که خودشو به اعماق دره پرت می کنه.
میگن زندگی آنچه زیسته ایم نیست ، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم...
منم توی زندگیم خاطره زیاد دارم برای روایت کردن،
ولی...
ولی خاطراته من مثل لیموشیرین میمونه اولش شیرینه ولی با گذشته زمان تلخ میشه،
کاش می دونستم لیموشیرین دو تا طعم داره چون هیچ دفترچه خاطره ایی رو دوباره نمیتونیم بنویسیم!!
اگه قرار بود تا دفترچه خاطراتمو از نو بنویسم اینبار میدونستم چه جوری و چی بنویسم ولی افسوس که....
تکرار مقبول نیست.
کاش آدما توی عمق دلشون طوری ریشه ی این حرفو محکم می کردند تا هیچ وقت فراموش نکنن که از نظر خدا پنهان نیستند پس بنگرند که چگونه هستند...
چون برای رسیدن انسان به کمال ، ممکنه صد سال هم کافی نباشه ولی برای بدنام شدن و رسوایی مطمئن باش که یکروز کافیه کافیه.
به یاد آرزوهایی که میمیرند، سکوتی میکنم سنگینتر از فریاد...
آره تو آرزوهای منو کشتی
یکی یکیشونو به صلیب ناپاکی کشوندی و
آخرش چی شد؟؟
هیچی...
قلب منم مثل قلب تو از سنگم سختر شد...
بی اعتمادی به دوست توی وجودم رخنه کرده ... دیگه با هر حرفشون فقط به یاد دروغای تو می افتم و همش تفکر پشت پرده های دوستی با تو یادم می یاد...
پشت پردهای پر از همه چی به غیر از راستی همه چی به غیر از پاکی همه چی به غیر از...
آهای چی فکر کردی اینکه پازل دل یکی رو به هم ریختی هنر کردی؟؟....
نه بابا.....
هر وقت تونستی با تیکه های شکسته ی دل یکنفر یک پازل دل جدید براش بسازی هنر کردی!!!!!
اگه کسی رو دوست داری ترکش کن اگه قسمت تو باشه برمیگرده اگه هم برنگشت یعنی به تو تعلق نداشته پس همون بهتر که رفت...
آره همون بهتر که رفت ...
میدونی چرا؟؟؟
چون گاهی بدست نیاوردن آنچه که انسان می خواهد از خوش شانسی اوست.
بدترین گناه این است که به کسی که تو را راستگو میپندارد ، دروغ بگویی...
آره این بدترین گناهه ، فکر کن که سالهایی رو با کسی دوست باشی و بهش نزدیک باشی بعدش بفهمی که چی ... که با همه ی حرفاش فقط ،فقط قصدش این بوده که تو رو بپیچونه...
این خیلی سخته که برای آدما ارزشی به اندازه ی حقیقت نذارن.
هرکی به فکر خودشه فقط لاف زنی و ادعا...
همش دروغ....
یه سری ابراز احساساته پوچی که هر کی یه مدت واسه دله خودش میگه و میره...
وای وای وای فقط وای به این همه بدی، به این همه دروغ...
وای که چقدر همه چیز کم ارزش شده ملاک ها تغییر کرده ، همانگونه که آدما تغییر کردن، دوستی ها زیر بار قمار افراد ،ماهیت خودشونو از دست میدن ، آره توی جامعه ی امروز ، عصر عصر دوستی های پوچی مثل دوستیهای خیابونی و اینترنتی شده ...
قوانین با هم بودن عوض شده... دیگه خبری از پاکی و صداقت نیست ، دیگه کو اون دوسته که:
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند.....
کو دیگه اون دوست واقعی؟؟؟؟ همش حرف و همش ادعا.... همش لاف زنی.....
کاش!!!.....
کاش می دانستیم زندگی کوتاه است...
کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم
کاش قلبی را برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم....
کاش.....
کوچیک که بودم فکر می کردم آدما چقدر بزرگن و می ترسیدم ،
ولی
بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی از آدما کوچک ان و بازم ترسیدم.
قبلا فکر می کردم اشک غم شور مزه است.
اما...
وقتی چهره ام به خاطر عمل تو به اشک نشست تازه فهمیدم که چه تلخه مزه ی اشک غم...
برای هزارمین بار پرسید ،
تا حالا شده من دل تو رو بشکنم؟
من هم برای هزارمین بار به دروغ گفتم :
نه...
تا مبادا دلش بشکنه.
حتما برات پیش اومده وقتی داری به آسمون نگاه می کنی یکی ازت بپرسه دوست داری کدوم ستاره ، ستاره ی تو باشه؟
اکثر آدما میگن اون پر نورترین ستاره...
ولی یادت باشه ، اونی که از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خیلی های دیگه هم دنبالشه...
پس به ستاره ای خیره شو که اگه کم نوره حداقل خیالت راحت باشه که فقط چشم خودت دنبالشه!
تا وقتی خوب بودی منم خوب بودم ،تو بد شدی ، منم بد شدم .
می خواستم خوب بشم
اما...
تو بد موندی!!!!
نمی خوای خوب بشی؟؟
نمی دونم تو چه کار می خوای بکنی......
من دوباره هم خوب میشم هم خوب میمونم!!؟
میدونید وقتی گفته های علی شریعتی رو میخونم موج واقعیتها رو توی دریای سخناش حس میکنم ، واقیتهایی که با کلمات ساده ای بیان شده ، ساده و قابل فهم...
علی شریعتی: چه قدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.
فهمیدم که آدما مثل آواز دقلی میمونن که از دور خوشه.....
حقیقت می توانه مدتی در حجاب تعویق و تاخیر بمونه ولی همیشه جوان بوده و روزی خودشو معرفی می کنه،،،، پس هیچ وقت سعی نکن دروغ بگی تا آوازت زیباتر جلوه کنه که مدتی نمیگذره که مجبور میشی بخاطره همون خطاها خیلی ارزش ها رو از دست بدی. آره ارزشایی که زمانی شاید بخاطر نگهداریه همونا دروغ گفته باشی ولی حیف که دروغ خیلی مسائل رو به دنبالش داره...
نیوتن هم اینجا قشنگ میگه: گاهی لازم است که انسان دیدگان خود را ببندد، زیرا اغلب خود را به نابینایی زدن نیز نوعی خوشبختی است.
آره نابیناها هیشه عاشق خود آدما میشن شاید پاکیه ذاتی یا روی خوش یا کلام با محبت یا... خیلی چیزای دیگه ولی هرچی هست بهتر از ظاهر زیبای آدماست که در مواردی باطنشونو پوشونده... کاش میشد بعضی مواقع نابینا بود، یا حتی با نابیناها برخورد داشت.
آن نعمت نصیب ماست که قدرش را میدانیم وگرنه از صورت زیبا برای کور چه حاصل؟؟؟؟
همیشه اگر با خونسردی گناهان کوچک را مرتکب شدیم، روزی می رسه که بدترین گناهان را هم بدون خجالت و پشیمانی مرتکب می شویم.
آخ از دست ما آدما...........
هیچ وقت مهم این نیست اگه زمین بخوریم یا زمین خورده باشیم، مهم اینه که اول بخواهیم و بعد بتوانیم دوباره بلند بشیم،،، مهم این نیست اگه افتادیم توی لجنزار مهم اینه که توی لجنزار نمونیم...
برای این که زیاد زمین نخوریم بهتره کاری کنیم که مثل حبابها نباشیم چون حبابها همیشه قربانی هوای درونشون میشن.
خدایا
به آنانی که ادعای عاشقی تو را دارند ، بیاموز که بزرگترین گناه شکستن دل آدمیان است.
نمی دانم تو می خوانی ز چشمانم حرفهایم را...
نمی دانم تو می بینی نگاه بی صدایم را...
عشقت را نصیب کسی کن که لایق آن باشد نه تشنه آن زیرا هر تشنه ای روزی سیراب می شود.
آنهایی که در عشق های پوشالی ترمز بریده اند...
از تمام چراغ قرمزها هم به سادگی می گذرند...
خیلی ساده تر از آنچه فکرش را بکنی...
امروز اولین روز از فرصت های باقی مونده هست ، هیچ وقت برای یه تصمیم خوب دیر نیست.
مواظب باش دیرت نشه !
وقتی به چیزی که روزی برات آرزو بود رسیدی تازه می فهمی که آرزوش زیباتر از داشتنش بوده.
من غروب عشق خود را در نگاهت دیده ام...
من بنای آرزوها را ز هم پاشیده ام...
آنچه باید من بفهمم این زمان فهمیده ام...
در دل خود من به عشق پوچ تو خندیده ام...
مطمئن باش برو...
ضربه ات کاری بود...
دل من سخت شکست و چه زشت به و سادگی ام خندیدی ، به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیمم که خیالم می گفت:
تا ابد مال تو بود...
تو برو...
برو تا راحت تر ،
تکه های دل خود را سر هم بند زنم...
همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی ، اما از اون بترس که روزی خودش درد دلت بشه...
رفیق خوب مثل کفش می مونه و رفاقت مثل یه جاده آسفالت...
وای به روزی که وسط راه کفش پاتو بزنه یا بفهمی که پابرهنه ای...
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سبز، چهار فصلش همه آراستگی است.
من چه می دانستم هیبت باد زمستانم هست.
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی.
سبزه یخ می زند از سردی دل.
من چه می دانستم دل هر کس دل نیست ، قلب ها از آهن و سنگن ، قلب ها بی خبر از عاطفه اند...
من چه می دانستم...
چرا هیچ وقت منو نفهمیدی؟
یعنی من از حل معادلات ریاضی که خیلی راحت حلشون می کردی سختر بودم؟
نه مطمئنم نه!
من خیلی خیلی ساده بودم و این تو بودی که تبحری توی حل سادگی ها نداشتی!؟
تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد ، که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن ، از من خسته نمی پرسیدی
که تو ای دوست...... چرا
چرا تنهایی ؟؟؟!!؟
نمی دونم چرا وقتی یه جوری بر می گردم عقب و به جایی از خاطره هام می رسم که تو توش بازی کردی گریه ام می گیره...
بازیگر ماهری بودی و من یه تماشاچی إ ساده...
چقدر راحت حقه هات می گرفت و من چه ساده لحظه هامو باختم ، ثانیه هایی رو که با دروغ و دورویی پر می شد، رو توی ذهنم ثبت کردم...
آخ که چقدر ساده لوح بودم
چقدر زود باور بودم
ولی تبریک می گم نقشت رو خوب بازی می کردی می گم یه تست بازیگری بده بد نیست ، خدارو چه دیدی شاید به هدف خورد ، سنگ مفت گنجشک مفت...
تو هم که اصلا برات اهمیت نداره که چه بلایی سر گنجشکه می یاد فقط مهم اینه که سرت گرم شه و یه کم خوش باشی و روزت رو شب کنی و ...
نمی دونم توی چه فکرایی هستی که اینجوری عمل می کنی و اینجوری فکر می کنی و اینجوری زندگی می کنی....
همیشه فکر می کردم تو همانی که من دنبالش بودم ،
صادق و آرام
ولی...
چه اشتباه بزرگی کردم من!!
من کسی بودم که تو می خواستی
صادق و زود باور !!!
آهای تو..
آره با توام ، تو...
تو هیچ وقت توی زندگیت به جایی نمی رسی ، چون فکر می کنی خیلی می دونی.





